تبليغاتX
یـه حبــــس کـــشـیده

یـه حبــــس کـــشـیده

حســـــرت

 

نقاش را گفتم نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

زندان عشق(حسرت)

 

این است مرام دلتنگی .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 22:21  توسط هــادی جــوادی  | 

بی کسی

 

  وقتی گلدون توی خونمون را باد انداخت و شکست . مادرم گفت: حیف بود. پدرم گفت: دردو بلابود   

خواهرم گفت: قشنگ بود. برادرم گفت: همین یه دونه را داشتیم

اما وقتی دل من شکست هیچکس چیزی نگفت... اینه درد بی کسی

 

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد             کاش می آمد و از دور تماشا میکرد 

 

زندان عشق

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:7  توسط هــادی جــوادی  | 

دلگیرم

 

  دلم گرفته...واسه چی شو نپرس...هان؟... اره از همه .همه.همه. اخه حرف عجیبی میزنه میگه عاشقمه ولی وقتی بهش میگم چقدر دوستم داری میگه نمیدونم؟؟؟... میگه حاضر واسم هرکاری بکنه ولی وقتی بهش میگم میخوام ببینمت میگه نمیتونم.بعد میگه چرا دلت گرفته تا منو داری غصه نخور تازگی ها فهمیدم از وقتی که اونو دارم غصه هام شروع شده.بعد میگه عاشقمه  خنده داره نه...؟؟؟     به این میگن عشق همینه من هیچوقت عاشق نمیشم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:33  توسط هــادی جــوادی  | 

حرف حساب

 

 

زندان عشق 

یادمان باشد اگر شاخه گلی راچیدیم،وقت پرپرشدنش سوزونوایی نکنیم

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 گفتي عاشقه باروني ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالاي سرت، ميگي عاشقه برفي ولي طاقت يه گوله برفی رانداري، ميگي پرنده هارو دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس، ميگي عاشقه گلهايي ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميکني...یعنی وقتی میگی عاشق منی...؟

شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني!
....اما كسي رو كه باهاش گريه كردي

هرگز

امروزهمان فردایی است که دیروز منتظرش بودید وهمان دیروزی که فردا حسرتش را خواهید خورد

 

زندان عشق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط هــادی جــوادی  | 

عید نوروز

 

نفرین به هرچی دوریه ...نفرین به چشم انتظاری

عید نوروز بر همه هم سلولی ها و هم دردهام مبارک باد

 

 

زندان عشق(عیدتون مبارک)

باید به همه بگیم که دیگه عید شده از خواب زمستونی بیدار شوید دلهاتون را خونه تکونی کنید همه کینه ها و ناراحتی ها را با خاک انداز فراموشی بیرون بریزیم تمام دلمون را آب و جارو کنیم تا دیگه غبار غم روش نشینه و با آغوش باز به طرف زندگی پر پیچ وخم بریم تا دست پر باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط هــادی جــوادی  | 

شمــــــع

با خیال روی تو سر در گریبانم چو شمع   خانمای سوز و دل افروز و پریشانم چو شمع

چشم من راحت ندارد تا که از هجران تو      هر دم از روز و شبم را اشک­ریزانم چو شمع 

سر به دامان تالم می­نهم در راه عشق         من که هر لحظه ز آرامش گریزانم چو شمع 

سوزم و سازم به درد فصل و با سودای وصل  بر غم و سودای خود گریان و خندانم چو شمع 

«کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت   تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع» 

تا نحیف از بار هجرت گشته است اندام من     در بر باد وزان رقصان و لرزانم چو شمع 

دردرونم خون دل اندر کفم جامی ز می         با حریق و آتش دل آب نوشانم چو شمع

بیدلان را در نظر کار من آید بس عجب  چون که با افسردگی سوزان و جوشانم چو شمع

گرچه در کنج غم افتادم ولی هنگام شور   سر فروش و پر خروش و شعله نوشانم چو شمع

گرچه در خلوتسرای خویش خاموشم ولی      در میان خیل یاران نور افشانم چو شمع 

جان به کف دارم چو سنگ اندر کف دیوانگان     تا چنینم پادشاه پاکبازانم چو شمع 

گر بگردد سوی تنها یک نظر چشمان تو       مینشیند روی سر تاج فروزانم چو شمع


دل من 

دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده               مي خوام از تو بنويسم كاغذام همش سفيده 

يه سؤال عاشقونه بگه هر كسي مي دونه         اونكه دادم دل و دستش چرا دل به من نمي ده 

چه قدر دعا كنم من خدارو صدا كنم من         دست من به آسمونه نيمه شب دمه سپيده 

گفتم از عشق تو مي خوام سر بذارم به بيابون    گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده 

التماس كردم كه يك شب لااقل بيا تو خوابم        گفت كه هذيون و تموم كن انگاري تبت شديده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشي يه روزي      گفت تو اين دنياي بي رحم كي به آرزوش رسيده؟

اوني رو كه دوست نداري دنبالت مياد تا آخر          اوني كه دنبالشي تو چرا دائم نا پديده

تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد       رنگ من كه هيچي زيبا رنگ آسمون پريده

سرنوشت گريه نداره خودت اين و گفتي اما                  تو دل من نمي دونم چرا باز يه كم اميده 

تو من و گذاشتي رفتي اما مي خوام بنويسم               چه قدر واسم عزيزه اونكه از من دل بريده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:26  توسط هــادی جــوادی  | 

عشق از کودکی

 

فقط یه حرف کوچوله می گم واسه اونهایی که احساساتی هستند

(دوتت دادم)

 دوست دارم به زبون بچه کوچولوها گفتم که هر کسی به زبون خودش میگه دوست دارم.خوب اینم یه جورشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:2  توسط هــادی جــوادی  | 

درد دل

 

صبح که از خواب بیدار میشم دور تا دورم فقط میله های گردی را میبینم که منو توی خودشون حبس کردن.هر موقع که زندانبان میاد ملاقاتی ها را صدا میزنه همش فکر میکنم الان منو صدا میکنه اما اون هنوز نیومده ملاقاتم.یه چندبار هم که ملاقات داشتم اون هم دوستانم بودند.آخه خدا کجای دنیا رسمه که یکی را اسیر کنی بعد نری ملاقاتش اما اون...  . موقع صبحانه که میشه یه کم مهربونی بایه فنجون دل رحمی با یه تیکه صداقت میزارن جلومون تا بخوریم ما هم که چاره نداریم میخوریم و میسوزیم.ولی من بازهم یه مقداری از صبحونه خودم را میزارم لایه یه پاچه و میدم تا واسش ببرند اما نمیدونم که میخوره یا نه چون هنوز هم که هنوزه گشنه محبت و تشنه مهربونی. بعد از خوردن صبحانه باید توی محوطه زندان قدم بزنیم اما باز هم سخته چون محوطه زندان خیلی کوچیکه زندانبان میگه : واسه شما اینقدر کوچیک شده.بعضی وقتها هم موقع خواب که میشه برای بعضی ها جا برای خوابیدن نیست اون موقع است که می فهمیم صاحب اصلی زندان داره دل تنگی میکنه.....   . ولی دوستان شما به ما سر بزنید به اون نگاه نکنید.... گوشه ای از زندگی منه زندونیه توی دل.

 

   خوب رویان جـهان مـهر ندارد دلـشان        باید از جـان گذرد هر که شودطالـبشان 

     روزی که سرشتند ز گِـــل پیکـرشان        سنگی اندر گِـــلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:25  توسط هــادی جــوادی  | 

دادگاه عشق

 

در دادگاه عشق متهم قلبم بود وکیل دلم و حضار جمعی از دلسوختگان بودند. قاضی نامم را بلند خواند(زندونی به پاخیز) و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.وکیلم رحم زیادی داشت و نتوانست از من به خوبی دفاع کند .دادگاه بر علیه من تمام شد و من محکوم شدم.محکوم به تنهایی و بعد از آن مرا به دار مجازات آویختند کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم.ومن گفتم به تو بگویند که            دوستت دارم

 

ستاره ها وقتی که میشکنند میشن شهاب. اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب؟

 

من از شمع سه چیز آموختم: ایستاده بمیرم - بی صدا بمیرم -  به پای دوست بمیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:25  توسط هــادی جــوادی  | 

درد و دل با خدا

 

سلام ای خدا منم همون زندونی بدون ملاقاتی همیشگی٬آي خدا ديگه بسه اسيري٬.. خدايا يه خواهش ازت دارم اسيرش كن كسي را كه اسيرم كرد٬ به زندان غمش انداز كسي را كه مرا زنداني كرد ...

!!!عشق و دوست داشتن شوخي نيست!!!

بچه ها شوخي شوخي سنگ برمي دارند و به پرنده ها ميزنند اما پرنده ها جدي جدي ميميرند.

حالا شده حكايت ما٬ تو شوخي شوخي به من ميگي دوست ندارم اما من جدي جدي از غصه دق ميكنم.

....خدايـــــــــــــــا عاشقان را غــــــــــم مده 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:59  توسط هــادی جــوادی  | 

زندان عشق

باسلام میدونید انفرادی ترین زندان واسه عشق کجاست؟

همه میدونند جوابش را قلب یا همون دل .میدونید وقتی به یکی میگی دوست دارم یعنی جات تو قلبمه یعنی اینکه شما اونو به انفرادی انداختید واون باید از این کار راضی باشه اگه راضی نباشه همش با لقد میزنه به دیوار انفرادی و شما احساس شکستگس قلب میکنید این لحظه ای که شما کسی را دوست دارین ولی او ن به شما علاقه ای نداره می شه عشق یک طرفه .اما اگه کسی که توی زندون شماست خودش راضی باشه ٬محل زندگیش را آب و جارو میکنه تا تمیز باشه و بتونه مدت زیادی را توی اون زندگی کنه و با آرامش توی زندون انفرادی قدم میزنه.این لحظه ای که هر دو طرف همدیگه را دوست داشته باشند و به این لحظه آسمانی عاشقی میگن.پس یادتون باشه که به همه کس نگید دوست دارم

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

حالا اگه شما باشید کدام را انتخاب میکنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:49  توسط هــادی جــوادی  | 

نگاه

   غم یار و غم یارو غم یار

love me

بهترین راه برای ابراز علاقه نگاه همراه با سکوته

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:14  توسط هــادی جــوادی  | 

فرق عشق و ازدواج

 

بچه ها داشتند سر کلاس از معلم  سوال میکردن که یهوهمه فکرشون رفت به طرف عشق (جادوی  لرزش قلب) یکی از بچه ها از استاد پرسید :استاد اصلا عشق یعنی چه؟  استاد پاسخ داد :عشق یعنی علاقه٬ شدید٬ قلبی.  شاگرد خندید و گفت : این را که میدونم .توضیح بیشتر می خواستم می خوام قانع بشم.  استاد جواب داد:تا حالا به کسی گفتی دوست دارم٬ عاشقتم؟  شاگرد گفت: نه استاد   استاد جواب داد : تا حالا به کسی  گفتی با من ازدواج می کنی؟ شاگرد لبخندی خجالت امیز زد و گفت :راستش بله . استادگفت:یه داستان واستون تعریف میکنم در این باره. خودتون  نکته برداری کنید تا به جوابتون برسید.             

                                                             * داستان در سلول بعد*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 7:39  توسط هــادی جــوادی  | 

سخنان پر معنا

 

من از این فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم سالیست که میخواهم ازینجا بروم ولی افسوس که در قلب زمین زنجیرم  .... در غم عشق ندانسته ی خویش روی سجاده احساس تو جان میگیرم !

دربیكرانه زندگی دو چیز افسونم میكند 1-آبی آسمان را كه میبینم و میدانم كه نیست.2-خدارا كه نمیبینم و میدانم كه هست.
 
به علت بارش بی وفایی، جاده عشق لغزنده است، لطفا با محبت حركت كنید.


پادشاهی درویشی را گفت : جمله ای بگو تا  آن را به یاد داشته باشم و  در لحظات شادی غمگین شوم و در لحظات غم شاد گردم.
 درویش گفت : " این نیز بگذرد . "

باید در زندگی همچون دریا بود تا اگر با سنگهای سخت برخورد کردیم ، سنگها در عمق ما محو شوند نه ما در عمق سنگها
 

زندگی در گرو خاطره هاست ، خاطره در گرو فاصله هاست ، فاصله تلخ ترین خاطره هاست .

کی دوست داره؟ هیچ کس
کی برات میمیره؟ هیچ کس
کی دیوونته؟ هیچ کس
کی عاشقته؟ هیچ کس
کی فدات میشه؟ هیچ کس
.
.
.
میدونی من کیم؟ همون هیچ کس
 
به خاطر بسپار که هر موفقیتی به قیمتی به‌ دست آمده است.
 
 

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم     چکنم؟


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
...بگیر این هم دلتنگی هام ٬اونم مال تو
 

توی دادگاه عشق تنها قاضی راستگو فقط قلبه

اسیر عشقم کسی نیست مرا یاری دهد

نجاتم دهید !

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:54  توسط هــادی جــوادی  | 

هرکس به زبون خودش عاشقه

 

میدونستین هر کسی به زبون خودش میگه دوست دارم. سوسوله میگه: دوست دارم   حزب الهی میگه:نور چشمی   لوطی میگی:خرابتم   زندانیه میگه اسیرتم     دکتره میگه :مریضتم      مکانیک میگه: پنچرتم    اوستا میگه:شاگردتم   ووو   همه اینها کوچیک کردن خودت واسه عشقته این یعنی شما از ما سری یعنی  دوست دارم یا به قول درویشا :مولایی دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:21  توسط هــادی جــوادی  | 

پاییز

 

اگه کسی واقعا به درون پاییز نگاه کنه پی میبره که پاییز همون بهاریه که عاشق شده٬ تویه یه زندونی حبس شده که راه برگشت نداره ٬به غم کسی اسیر شده که اصلا ازش خبر نداره٬ واسه کسی داره بال و پرش میریزه که بهش اهمیتی نمیده . اینه سزای عاشقی و عشق یک طرفه

 

به مجنون گفتن: اگه لیلی وجودنداشت یااصلا عاشقش نبودی چی می شد

جواب داد : اون موقع من دیگه اسمم مجنون نبود و لیلا هم لیلی نبود

 میدونید یعنی چی ٬ یعنی اگه یه روزی مجنون شدی یک لیلی داشته باش ٬اگه لیلی نبود توهم مجنون نشو. عشق ورزیدن به کسی لباس پوشیدن نیست که هرموقع هوا سرد شد٬یا  ازش خسته شدی عوضش کنی .وقتی عاشق شدی یعنی خونت هم عاشق شده حالا اگه خواستی عوضش کنی بسم الله  ولی امکان زنده بودنت ۱۰درصده

فرهاد واسه رسیدن به معشوقش به سینه بیستون تیشه میزد٬مجنون برای رسیدن به لیلی مجنون و اواره شد٬بیژن از عشق یار خود٬ از خود بی خود شد .  حالا ما کدوم یک از این کارها را واسه معشوقمون میکنیم ٬ هیچکدوم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:23  توسط هــادی جــوادی  | 

جزیره

جزیره

نوشته های NSB عاشقانه و احساسی

         من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:26  توسط هــادی جــوادی  |